نویسنده :
مهسا - ساعت ۱۱:٠٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٩
خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت ... به عدلت یه دنیا ایمان آوردمممممممممممممممممم... حالا دیگه خیلی آرومم خیلیییییییییییی حتی اگه نشه ...
نویسنده :
مهسا - ساعت ۱:٤٤ ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٥
اگر من یک قلب دیگر داشتم ......

پی.اس: راستی اگه یه قلب دیگه داشتی چی کارش می کردی ؟؟؟؟
نویسنده :
مهسا - ساعت ٩:٢۱ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
من همه ی چاله های این پیاده رو را
با قدم های تو می شناسم !
ای وای از دست طرح های نوسازی شهرداری !!!
.jpg)
.JPG)
پی . اس : دلم به خدا برا این جا تنگیده ولی وقت ندارم زیاد بیام نت ...
بعدا نوشت : اینو الی جون گذاشته بود تو کامنتام :
جاده های مهندسی ساز مارا به حایی نمیرسنند !
از بیراهه ها بیا ....
برای دیدن کسی که دوستت دارد!
نویسنده :
مهسا - ساعت ۱٢:٤٤ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٥
پرسیدم از هلال چرا قامتت خم است ؟
آهی کشید و گفت ماه محرم است...
.jpg)
پی.اس: توی این روزا تو دعاهاتون منو فراموش نکنین .... التماس دعا ...
نویسنده :
مهسا - ساعت ۱٠:٥۱ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۱
چندین سال پیش ، دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود . او از همه نفرت داشت ، الا نامزدش.
روزی دختر به پسر گفت که اگر روزی بتواند ببیند، آن روز ، روز ازدواجشان خواهد بود . تا این که سر انجام شانس به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند . آن گاه بود که توانست همه چیز ، از جمله نامزدش را ببیند .
پسر شادمانه از دختر پرسید : " آیا زمان ازدواجمان فرا رسیده ؟" دختر وقتی دید پسر نابینا است ، شوکه شد . بنابراین در پاسخ گفت : " متاسفم ، نمی توانم با تو ازدواج کنم ، آخر تو نابینایی "
پسر در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت ، سرش را پایین انداخت و از کنار تخت دور شد . بعد رو به سوی دختر کرد و گفت : " بسیار خوب ، فقط از تو خواهش می کنم مراقب چشمان من باش ."

پی .اس: ممکن است در تمام دنیا یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیایی.
نویسنده :
مهسا - ساعت ۱٠:٤٤ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۱
عاشقی در خانه ی معشوقی کوفت.
جواب شنید : کیستی ؟
گفت : من .
صدا از پشت در گفت : برو کسی خانه نیست .
جوان رفت و چندی خود را در عشق پخته کرد .
سال ها بعد بازگشت و چون از نو بر در کوفت ،
جواب آمد کیست ؟ این بار گفت : تو
و در باز شد .

پی اس: خدایا ! "من" هیچم ، هر چه هست "تو"یی ، تنها تو.
نویسنده :
مهسا - ساعت ۱٠:۱٦ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۱
همگی به صف ایستاده بودند تا از آن ها پرسیده شود .
نوبت به او رسید :" دوست داری روی زمین چه کاره باشی ؟ "
گفت:" می خواهم به دیگران یاد بدهم ." پذیرفته شد .
چشمانش را بست . دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ در امده .
با خود گفت :" حتما اشتباهی رخ داده . من که این را نخواسته بودم ."
سال ها گذشت . روزی داغی اره را روی کمر خود احساس کرد .
با خود گفت :" و این چنین عمر من به پایان رسید . و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم ."
با فریاد غمباری سقوط کرد . با صدایی غریب که از روی تنش بلند می شد به هوش آمد .
حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود .

نویسنده :
مهسا - ساعت ۱٢:٠۱ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۳
به قلب خویش بنگر
آن جا خدا، مسکن دارد
و راه رسیدن به "او " راه عشق است .
به "او" و نه به خویش عشق بورز !
همچون "او " اندیشه کن
خواست "او" را بخواه
و آن چنان که "او" فرمان می دهد ، عمل کن .
نفس کوچک خود را رها کن ،
و در درگاه نیلوفرین او
کمال سرور را پیدا کن .

پی.اس: اگر این نکته را در یابیم که در وجود هر انسانی روح خداوند خانه گزیده آیا باز هم حاضر می شویم به کسی توهین کنیم ...؟؟؟؟
← صفحه بعد